تبليغاتX
Samet Love


Samet Love

عشق خاموش

من صبورم اما ...

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

                            آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!



به یاد او که بودن را ممکن ساخت:
لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

قایقی تنها روی اب

صدای عاشقی

صدای عاشقی را من شنیدم

نگاهی خوشتر از عشقم ندیدم

به دنیای دگر من کوچ کردم

که دنیا بهتر از عشقم ندیدم

من عاشق بودم و دیوانه گشتم

که چشمان تو را عاشق که دیدم

پری دخت تمام خواب رویا

توی عاشق تر از تو من ندیدم


Author:S/M| |

شکوه ی ناتمام ! . . .

ای آسمان ! باور مکن که این پیکر محزون منم .

من نیستم ! . . من نیستم ! . .

رفت عمر من ، از دست من . . .

این عمر مست و پست من :

یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم !

لیک عمر ، پای در گلم ،

باری نپرسید از دل . .

من چیستم ؟ من کیستم ؟

اشک رز ! ! !

دلم از اینهمه گرفتاری ، اینهمه خونخواری و تبهکاری گرفته بود . رفتم سراغ دوستم و گفتم : بیا بخاطره یک لحظه فراموشی پیمانه ای چند «می» بزنیم .

به زیر درخت زری که تنها درختی بود که در خانهی ما بود پناه بردیم . هنوز اولین پیمانه ی شراب را سر نکشیده بودم که یک قطره آب از شکستگی یک شاخه ی سر شکسته به دامنم فرو غلطید با تعجب از دوستم پرسیدم : این قطره چه بود ؟ از کجا بارید ؟ در آسمانها که خبری از ابر نیست دوستم پاسخی داد که روحم را تکان داد . . .

گفت:

درخت رز است که گریه میکند ! میخواهد به ما بفهماند که بی انصافها لااقل خون مرا جلوی چشم من نخورید . . .


باران . . .

ببار ای نم نم باران

زمین خشک را تر کن

سرود زندگی سر کن

دلم تنگه . . . دلم تنگه . . .

بخواب ای دختر نازم

به روی سینه ی بازم

که همچون سینه ای سازم

همش سنگه . . . همش سنگه . . .

نشسته برف بر مویم

شکسته صفحه ی رویم

خدایا ! با چه کس گویم

که سر تا پای این دنیا

همش ننگه . . . همش ننگه . . .

برای مردن . . .

تا روح بشر به چنگ زر زندانیست

شاگردی مرگ پیشه ی انسانیست

جان از ته دل طالب مرگ است . . . دریغ !

در هیچ کجا برای مردن جا نیست !


ادامه مطلب
Author:S/M| |

عشق دروغ ! . .

رفته بودیم که دور از انتظار دیگران ، ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه ، زیر روشنایی مات ماه ، گردش کنیم . . .

آسمان کاملا صاف بود . مهذا پاره ابری سیاه صورت نازنین ماه را ، در سیاهی خود ناپدید میکرد . گفتم : آسمان به این صافی ، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه ، از گریبان ما چه میخواهد ؟ اشاره به ابر کرد ، آهی کشید و گفت : آن ؟

آن ابر نیست ! عصاره است . عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است . . . روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد . . .

01

گفتار آخرین . . .

در آخرین لحظات زندگی پدرم ، با گریه و زاری سر به بالینش نهادم . گفتم پدر ! من که در هنگام زندگی تو ، خدمتی برایت انجام ندادم ، ولی . . . باور کن پدر . . . پس از مرگ تو ، هر روز ، گلهای اطراف گورت را با آب دیده ، آبیاری میکنم ! . . .

پدرم خندید ،خنده ای سراسر درد ، خنده ای ناتمام و سرد ، که ناتمامی یک ناله ی آهسته تمامش کرد . . . آن وقت گفت : پسر خوب ، من با آمدن تو بر سر گورم ، کاری ندارم . . . ولی هیچوقت انتظار دیدن گل را در اطراف گور من نداشته باش ! . چون:

زمین برای رویاندن گلها قوت لازم دارد ، و من در سر تا سر زندگی چه چیز با قوتی خوردم که تحویل زمین بدهم ؟ . . .

افسانه ی من . . .

گفتم که بیا کنون که من مستم ، مست

ای دختر شوریده دل مست پرست

گفتا که تو باده خوردی و مست شدی

من مست بدون باده میخواهم پست

یک شاخه ی خشک زار وغمناک شکست

آهسته فرو فتاد و بر خاک نشست

آن شاخه ی خشک عشق من بود که مرد

آن خاک دلم که طرفی از دا نبست

جز مسخره نیست عشق تا بوده و هست

با مسخره گی جهانی انداخته دست

ای کاش در دل طبیعت میمرد

این طفل حرامزاده از روز ازلست

صد با شدم عاشق و مردم صد بار

تابوت خودم به گور بردم صد بار

من غره از اینکه صد نفر گول زدم

غافل از آنکه گول خوردم صد بار

افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من

مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من

من مردم و زندست افسانه ی عشق

تا زنده نگه دارد افسانه ی من

افسانه ی من تو بودی ای افسانه

جان از کف من ربودی ای افسانه

صد با شکار رفتم با دل خون

نشناختمت چه هستی ای افسانه

گفتگو . . .

گفتم ای پیر جهاندیده بگو

از چه تا گشته بدین سان کمرت ؟ !

مادرت زاد به این صورت زشت ؟

یا که ارثی ست تو را از پدرت ؟

ناله سر داد که فرزند مپرس

سر گذشت من افسانه پرست

آسمان داند و دستم که چه سان

کمرم تا شد و تا خورده شکست !

هر چه بدیدم از این نظم خراب

همه از دیده ی قسمت دیدم

فقر و بدبختی خود در همه حال

با ترازوی فلک سنجیدم !

تن من یخ زده در قبر سکوت

دلم آتش زده از سوزش تب

همه شب تا به سحر لخت و ملول

آسمان بود و من و دست طلب !

عاقبت در خم یک عمر تباه

ووواقعیات به من لج کردند

تاره چاره بجویم ز زمین

کمرم را به زمین کج کردند

Author:S/M| |

بر سنگ مزار . . .

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم !

چه میخواهی ؟ چه میجویی ، در این کاشانه ی عورم ؟

چه سان گویم ؟ چه سان گریم ؟ حدیث قلب رنجورم ؟

از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن

نمیدانی ! چه میدانی ؟ که آخر چیست منظورم ؟

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم !

کجا میخواستم مردن ! ؟ حقیقت کر مجبورم ! .

چه شبها تا سحر عریان ، به سوز فقر لرزیدم !

چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم !

از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم !

سکوت زجر بود و ماتم و زندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم .

فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک پوسیدم

ز بس که با لب محنت ، زمین فقر بوسیدم .

کنون که از خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم

چه میپرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟

چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟؛

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهر

که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم !

همان دهری که با پستی بسندان کوفت دندانم !

به جرم این که انسان بودم و میگفتم : انسانم !

ستم خونم بنوشید و بکوبید به بد مستی

وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی

شکست و خورد شد ، افسانه شد ، روزم به صد پستی

کنون . . ای رهگذر ! در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی :

که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی !

نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا

در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا

همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا

به شبهای سکوت کاروان تیره بختیها . . .

سراپا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر گور ، با شادی ،

که بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی ! . .

 

گمنامی که گم نشده ! . . .

میان همه ی جویها ، که همراه همه ی رودها ، به دریا سرازیر میشدند ، جوی کوچکی هم بود که میل به سرازیر شدن به دریا را نداشت ! . .

وقتی سایر جویها پرسیدند : چرا ؟

گفت : من هر چند در مقابل عظمت دریا بس ناچیز و خوارم ! . . اما من . .

گمنامی گم نشده را بیشتر از شهرت گمشده دوست دارم . . .

آلیس . . .

ای عشق ، ای ترانه !

سر چشمه ی فسانه

دریای بی کرانه !

نابود شد ، تلف شد

پاشیده شد روانم

از درد بیکرانم .

کر کرده گوش افلاک

فریاد استخوانم

از سوزش نهانم !

کجا فرار کرده ؟

پرا فرار کرده ؟

آلیس مهربانم ؟ !

خراب کشته لانه

ویران گشته خانه

نماند هیچ دیگر

از خانه ی امیدم

کرانه تا کرانه

جز چنگ بی ترانه

جز ناله ی شبانه

که گریه میکند زار

از جور این زمانه

شب تا سحر پریشان

با چنگ بی ترانه

ای قلب بی قرارم

ای صاحب اختیارم !

پرواز کن ز لانه

ببین کجاست یارم ؟

ببین کجاست مردم !

از بس که رنج بردم

حالا که رفته بر باد

آن عشق جاودانه

شاید که بردی از یاد

نام و نشان او را

گمگشته در کبودی

رنگ لبان او را

باری بگیر جانم ؟

بیگیر این نشانه

این عکس ناتمامش

شاید بخاطرت هست

آلیس بود نامش

آلیس بود نامش

هر جا که رفته ودیم

هر جا که گشته بودیم

هر جا نشسته بودیم

شب تا سحر ، خدایا !

رنگ از رخم پریده

خون آب دل به دیده

حیران و واله گشتم

آنجا که شرط الفت

با عشق بسته بودیم

تصویر او به دستم

شب تا سحر نشستم

با ناله های مستم

سکوت تار شب را

بر هم زدم ، شکستم !

فریاد کردم ای وای !

ای آسمان آبی

باری بده جوابی

به ناله های عشقم

به شیون سرشکم

ای آسمان آبی

مگر هنوز خوابی

زدم به دست حسرت

صد بار بر جبینم

صد بار دست حسرت

کوبید بر جبینم

این ماتم نهانی

این مرگ ناگهانی

در عالم جوانی

بر باد داد بر باد

ایمان و عقل و دینم

ای عشق آسمانی

ای شور زندگانی

کجا به خواب رفته ؟

کجا به خاک رفته ؟

آلیس نازنینم. . .

آلیس نازنینم

مرگ و زندگی . . .

هنوز کاملا در قبر زندگی خودم جا به جا نشده بودم که یکباره احساس کردم دستی آشنا مضطرب و عصبانی سنگ قبرم را میکوبد . لحظه ای بعد روح سر گردانم با دیدگان اشک آلود از لا به لای خاک قبر به کنار غلطید ! بدون هیچ گفتگو دستم را گرفت و از زیر خاک بیرونم کشید نگاهی به سنگ قبرم افکنده گفت : ببین این بشر دروغگو و جنایت کار ، حتی پس از مرگ تو هم به حقیقت آنچه مربوط به تو هست پشت پا زده است !

راست می گفت !!!!!!

بر روی سنگ قبرم نوشته بودند :

در سال 1306متولد شد و در سال 1333مرد . دروغ بود ! سال 1306،سالی بود که من مردم و زندگی من پس از سالها مرگ تحمیلی در سال 1333شروع شد !

سنگ قبرم را وارونه کردم تا حقیقت را آنچنان که بود بنویسم ، روحم با خنده گفت : شاعر فراموش کن این مسخره بازیها را ! برو بخواب . . .

من هم خنده کنان رفتم خوابیدم ، چه خوابی ! چه خواب خوبی ، کاش همه میفهمیدند!!!!

Author:S/M| |

سلامم را تو پاسخ گوی:

دیگر نمی خواهم به تو سلام کنم . آخر هر بار که سلام گفته ام یا جواب نداده ای یا آنقدر به سردی جواب داده ای که به جای ایجاد محبت سردی برودت هزار زمستان را در روح و قلبم رسوخ داده است . نمی دانم از کجا بنویسم . اصلا نمی دانم چرا می نویسم ؟شاید بخاطر این است که کمی از بار غمهایم کاسته شود و آنچه در سینه ام به صورت بغض انباشته شده است و ذره ذره مثل موریانه روحم را در انزوا می خورد تا نابودم کند ، به صورت کلمات همراه با اشک چشمانم از سینه ام بیرون بریزم و ناگفته ها را بر این کاغذ بنویسم و روی سپید آن راسیاه کنم تا توکه خواننده ی این نوشته ها هستی آن را بخوانی و با آمدنت روی غمها را سپید کنی.

باور نمی کنی اگر بگویم ؛ اتاقم ، قابهایش ، درب و پنجره هایش و ... دلتنگ حضور تو هستند و همیشه به زبان بی زبانی می گویند : آیا او امروز می آید؟ آنها از سکوت من ، پاسخشان را می گیرند و      می فهمند باز هم باید در آتش انتظار بسوزند و در سکوت دعا می کنند : خداوندا کمک کن تا انتظارمان بیهوده نباشد.

امروز که دلتنگ تر از هر روز ، می خواهم دردهایم را به صورت کلمات روی کاغذ نقاشی کنم ، در جای تاریکی می نشینم و قلم را داروی دردهایم کردم . وقتی به خود آمدم که شب شکسته شده و خورشید طلوع کرده بود.

نازنین ترین بی وفایان ، نمی دانم راه و رسم بی وفایی را کدام استاد به تو آموخته است ، اما   می دانم که من رسم وفا را برای همیشه مقدس می دانم و این حق را به تو می دهم که گفتی دوستت ندارم ... آخر دوست داشتن که اجباری نیست .

خوب من ، به یاد داری وقتی کلمه پایان را بر دفتر آرزوهایم می نوشتی از بدترین ها شده بودم ... چرا؟ چه بود گناه من ؟ اصلا چرا رفتی وتنهایم گذاشتی ؟

در شیوه ی محبت بدی ها را هم به حساب خوبی ها خواهند نوشت . چرا که عاشقی شیوه ی رندان بلاکش است و من در محبت تو بی اختیارم ، چرا که چراغ خانه ام بودی و حالا دور از تو خانه ام تاریک است .

ای نامهربان ترین ، ای بلای جانم ... من همانم که بی تو ، مثل مرده ی متحرکی شده ام که هرکس مرا می بیند از اینکه روز به روز تراشیده تر می شوم ، تعجب می کند ، اما من زبان باز نمی کنم تا دردم را برای آنها بازگو کنم . چون هیچکس را طبیب دردم نمی دانم ، جز تو بی وفا را ... .

عشق یعنی ؟ :

عشق يعني خاطرات بي غبار

دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا ، يك نياز

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او

 زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ملتهب از يك نگاه

 غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت شور عشق

گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني بي تو هرگز ... پس بمان

تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم کن

 از برايش قلب خود تقديم كن

عشق يعني شور و شوق زندگی

جان سپردن در ره پايندگي

عشق يعني لحظه هاي پر اميد

لحظه هاي بيم و تشويش و نويد

عشق يعني اوج طوفان بلا  

جان و دل بر درد هجران مبتلا

عشق يعني باغ بي سرو روان

آتش هجران آن نامهربان

عشق يعني مستي و افتادگي

دل پر از غم اي خدا در زندگي

عشق يعني رنج و محنتهاي من

ياد يار و خلوت شبهاي من

عشق يعني واژه هاي رنگ رنگ

رنگ خونين همه دلهاي تنگ

عشق يعني ياد او در جان من

جان جانان لؤلؤ و مرجان من

عشق يعني سوختن از هجر يار

درد بي درمان من تا صد هزار

عشق يعني عندليب خوش نوا

كبك زيبا و غزال خوش ادا

عشق يعني چنگ و طنبور و رباب

سوختن از درد و رنجي بي حساب

عشق يعني ناله سنتور و ني

مستي از شهد وصال و جام مي

عشق يعني خاطر بي تاب من

عشق يعني ديده پر آب من

عشق يعني ساز عاشق پيشه ام

ياد تو هر روز و شب انديشه ام

عشق يعني برگي از باغ بهشت

تا چه خواهد باغبان وسر نوشت

عشق يعني ناله هاي بينوا

مرغ بي بال و پري اندر هوا

عشق يعني وادي و دشت جنون

راز ليلا و دو چشم پر زخون

عشق يعني ناله شب گير من

كنج زندان غم دلگير من

عشق يعني طاق ابروي كمان

آتشي اندر زمين و آسمان

عشق يعني يار بي پرواي من

همدم تنهايي و شبهاي من

عشق يعني ذره ذره اشتياق

آتشي بر دل ز بيداد فراق

عشق يعني من اسير دام تو

كشته آن عشق بي فرجام تو

عشق يعني شمعي و پروانه اي

سر نهادن بر در جانانه اي

عشق يعني بلبلي در باغ گل

ناله زن با سوز دل در داغ گل

عشق يعني عاقبت پَر سوختن

چشم اميدي به در بر دوختن

عشق يعني رستن از كوی و مكان

پر كشيدن تا وراي آسمان

عشق يعني قلب صادق قلب پاك

از جفاي دوره گردون سينه چاك

عشق يعني حسرتي در انتظار

انتظار و اشتياقي بي شمار

عشق يعني عشق اي جانانه ام

شمع خاموش و گل و پروانه ام

عشق يعني قطره اي از جام دوست

قصه سوداي بي فرجام دوست

عشق يعني كم محلي هاي يار

لاله سرخي ميان شوره زار

عشق يعني ديده پر خون من

داغ ليلي و دل مجنون من

عشق يعني حسرت و رنج و فراق

مرگ صدها بيد مجنون توي باغ

عشق يعني آه آتشناك من

جان درد آلوده و غمناك من

عشق يعني ناوك دلدوز تو

غمزه ها و عشوه ی هر روز تو

عشق يعني محنت دوري تو

در دلم غوغاي مهجوري تو

عشق يعني بال و پر بشكسته اي

نااميدي پشت درب بسته اي

عشق يعني عشق اي آرام جان

در كنار عاشق زارت بمان

S_Na_02

حس و حال تازگی :

حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم ، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست کافر می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از اين با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و ديوارتان خون می چکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اين همه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم
 گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بود آنچه می پنداشتيم. 

Author:S/M| |

داستان بی کسی :

بس ....!شنيدم داستان بي کسي

بس.....!شنيدم قصه دلواپسي

قصه عشق از زبان هرکسي

گفته اند از ني حکايت ها بسي

حال بشنو از من اين افسانه را

داستان اين دل ديوانه را

چشمهايش بوي از نيرنگ داشت

دل دريغا سينه اي از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گويي از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من وصف هيچ انکار نيست

ليک با عاشق نشستن عار نيست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خريدن ناز او نفروختن

باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شديم

آتشي بوديم و خاکستر شديم

از غم اين عشق مردن باک نيست

خون دل هر لحظه خوردن باک نيست

آه ميترسم شبي رسوا شوم 

بدتر از رسواييم تنها شوم

واي از اين صيدو آه از آن کمند

پيشه رويم خنده پشتم پوزخند

بر چنين نا مهرباني دل مبند

دوستان گفتند و دل نشنيد پند

خانه اي ويران تر از ويرانه ام

من حقيقت نيستم افسانه ام

گر چه سوزد پَر ولي پروانه ام

فاش ميگويم که من ديوانه ام

تا به کي آخر چنين ديوانگي

پيلگي بهتر از اين ديوانگي

گفتمش آرام جاني گفت: نه!

گفتمش شيرين زباني گفت:نه!

گفتمش نا مهرباني گفت:نه!

ميشود يک شب بماني گفت:نه!

دل شبي دور از خيالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خود نميدانم خدايا چيستم؟

يکنفر با من بگويد کيستم؟

بس کشيدم آه از دلبردنش

آه اگر آهم بگيرد دامنش

با تمام بي کسي ها ساختم

واي بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او ديوانگيست

آه غير از من کسي ديوانه نيست

گريه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بيمار من است

فکر ميکردم که او يار من است

نه فقط در فکر آزار من است

نيتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغي فاحش است

يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت

بغض تلخي در گلويم کرد و رفت

مذهب او هر چه باد آباد بود

خوش بحالش کينقدر آزاد بود

بي نياز ازمستيُ مي شاد بود

چشمهايش مست مادر زاد بود

يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت

من جوان بودم پيرم کرد و رفت ...

http://fc01.deviantart.com/fs11/i/2006/240/e/3/My_and_My_Girl___Love___by_Magic_Rosenqvist.jpg

کاش... :

کاش می فهمید هنوز بهش فکر می کنم.کاش می فهمید هر شب با یاد اون چشم هام را میبندم. کاش می فهمید هر روز صبح به امید دیدار اون بیدار میشم. کاش می فهمید بدون اون نمی تونم زندگی کنم. کاش می فهمید اگر نباشه بدون اون دیوونه میشم. کاش می فهمید هنوزم دوستش دارم و به امید روزی هستم که دوباره ببینمش. کاش زودتر بفهمه که دوستش دارم.

کاش....

http://www.lynnsuniquegifts.com/ProductImages/crystals/love/I-love-you-rose.jpg

بنویس :

بنویس نامه نویس حرفای خوب ، خوب بنویس

اگه عاشقانه نیست حرفای بهتر بنویس

اگه خندش میگیره گریه منو از سر بنویس

بنویس خواستنم از جنس گل ابریشمه

بنویس پاکی من پاکی نور و شبنمه

همه دوست داشتنمو نقطه به نقطه بنویس

بنویس غصه زیاده ولی کاغذم کمه

بنویس خواستن من شمردنی نیست بنویس

بنویس دل که به خاک سپردنی نیست بنویس

بنویس خسته شدم اونقدر خسته که نگو

ننویس نه ننویس ! هر چی که گفتم ننویس

ننویس نه ننویس ! هر چی دلت خواست بنویس

ننویس چون که براش نامه ها تکراری شده

چیزی از من ننویس فقط براش راست بنویس

S_Na_05

امروز هم گذشت ... :

امروز هم گذشت

بی آنکه بیابم دلیلی برای زندگی

بی آنکه بدانم چرا زنده ام ؟

امروز هم گذشت

با تمام ناامیدیهایش

با تمامی چراهای بی دلیل

با تمام غصه های نا به جا

امروز هم گذشت

و من هنوز چیزی از زندگی نمی خواهم

و من هنوز چشمانم به در خیره مانده

امروز هم گذشت

مثل دیگر روزها که ناتمام گذشتن

مثل فرداها که همانند امروز می گذرند

مثل تمام تاریخ

امروز هم گذشت

با اینکه امید بود شاید روزی دگر باشد

با اینکه منتظر امید بودم

با اینکه روز مرگم بود

امروز هم گذشت ...

http://img03.picoodle.com/img/img03/8/5/22/f_190906love2m_a4b5349.jpg

Author:S/M| |

گفتگو:

توی یک نامه نوشتم همه زندگیم شدی تو

تو جواب منو دادی زندگی هست اما بی تو

من نوشتم که یه روزی دل و باختم توی چشمات

تو به من میگی که اون روز هوسی بوده تو چشمات

من نوشتم که هوس هم می تونه یه عشق پاک شه

تو نوشتی زندگی هم می تونه بی تو بنا شه

من نوشتم که شدم آب همچو شمعی رو به دریا

تو نوشتی خسته ام من ، رفته ای دیگه ز یادا

من نوشتم اما اینجا همه یاد تو رو کردن

تو نوشتی اینه دنیا دل به دیگری سپردن

من نوشتم چه کنم من که بشی تو یار خونم

تو نوشتی زندگیت و یه کتاب کن تا بخونم

من نوشتم که کتاب زندگیم همش تو هستی

تو نوشتی که دروغه حالا حتما دیگه مستی

من نوشتم آره مستم مست اون چشای نازت

تو نوشتی تو دروغی بسه دیگه نمی خوامت

من نوشتم که میمیرم اگه گفتی نمی خوامت

تو نوشتی نمی خوامت ، نمی خوامت ، نمی خوامت

من نوشتم با تمنا دیگه بس کن که شدم آب

تو نوشتی این سرابه زندگیت و نده بر باد

من نوشتم که سرابم واسه ی من یه امیده

تو نوشتی که دیوونه این امیده نا امیده

من نوشتم نگو اینو من امیدم به جوابت

تو نوشتی این جوابت من که گفتم نمی خوامت

من نوشتم اشکای من شده بدرقه ی راهت

تو نوشتی عاشقی کن بگذر از من با نگاهت

من نوشتم عاشقم من عاشق یه لحظه با تو

تو نوشتی خسته ام من خسته از حکایت تو

من نوشتم که میخونم من لالایی واسه خوابت

تو نوشتی که جدایی بهترین داروی خوابت

من نوشتم که جدایی میشکنه قلبمو جانا

تو نوشتی چه کنم من این یه رسمه توی دنیا

من نوشتم :

حالا که تو داری میری بهترینم

منم از غصه میمیرم تا که دوریتو نبینم ...

چگونه فراموشت کنم تو را ؟ :

چگونه فراموشت کنم تو را ؟

که از خرابه های هرزگی به قصر سپید عشق هدایتم کردی

و عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی

آهو بره ای بودی که دوستی گرگ را پذیرفتی

و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی

و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی

چگونه فراموشت کنم تو را ؟

که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم

وتپش قلبت را حس می کردم

و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا میکردم

که خدایا پس کی او را خواهم دید ؟

چگونه فراموشت کنم تو را ؟

که هم زمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم

 برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند

و همه ی خاطرات مرده اند

دستم را به تو میدهم

قلبم را به تو میدهم

فکرم را به تو میدهم

بازوانم را به تو می بخشم

و نگاهم از آن توست

و شانه هایم که نپرس

دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواهند

 و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند

چگونه فراموشت کنم تو را ؟

که دفتر عشقم را به تو هدیه کردم

 فقط امیدوارم خوشت بیاید

S_Na_08

اولین اعتراف عاشقانه :

اولین باری که می خواستم بگویم "دوستت دارم"خیلی سخت بود . اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است و امروز می خواهم برای آخرین بار بگویم "دوستت دارم"و بعد راهم را بگیرمو برم ... چون تازه فهمیده ام که تو هرگز دوستم نداشتی ...

S_Na_09

بزار تنها باشم و تنها بمیرم :

بزار تنها باشم و تنها بمیرم

دیگه از درد و غم آروم بگیرم

برم پیدا کنم یک جای خلوت

بشینم اشک بریزم تا قیامت

برو ای دل بخواب که وقته خوابه

سلام تو همیشه بی جوابه

به تو ای دله من از من نصیحت

اگه عاشق بشی خونه ات خرابه

چرا ای دل تو اینقدر سر به زیری ؟

به دام این و آن هر دم اسیری

چرا گول می خوری با هر اشاره

سحر شد تو هنوز چشمات به راه

S_Na_10

Author:S/M| |

ایزابل...

گریه کنید ! . . گریه کنید ای خاطرات گذشته . ای خاطرات دوران از یاد رفته ی جوانی ، ای اشکهای پنهانی گریه کنید ، ایزابل من رفت . . . ایزابل من مرد .

نمیتوانم ! باور کنید ، هیچ نمیتوانم او را ، خودش رانه ، همه ی آنچه او در پریشانی نگاه پریشانش برای من ، و بالاتر از من ! برای قلب دیوانه پرست من ، داشت ، فراموش کنم .

امشب هم مثل هر شب ، قلبم بیاد زندگی شاعرانه ای که با او داشتم همانطور ساده ، پارچه پارچه فرو میریزد .

از دور ، نمیدانم چقدر دور ، ناله های سرگردان پیانوئی تار و پود وجود وحشی و منقلبم را بلرزد انداخته  است ، نمیدانم انگشتان کرام انسان دلشکسته ایست که در کشاکش امواج شرنگ آلوده ی این ناله های جگر سوز ، لابلای دندانه های پریده رنگ پیانو ، پی گمشده ی بخت بر گشته ی خود میگردد . .

سوز نلاه های پیانو : جان زندگی صاحب مرده ام را به لب مزار آرزوهای به خاک سپرده ام رسانیده ! . . یک مشت اشک پراکنده در گوشه و کنار دیدگان شب رنده دارم ، بیداد میکنند . مدتها با آهنگ پیانو ساکت و درهم کوفته اشک میریزم . . آنوقت . . دلم میخواد فریاد بکشم و فرمان دلم را بلا اراده انجام میدم !

شوپن ! . . آخ شوپن ! ناله مکن . . . اشک مریز ؛ دیوانه شدم . . . مردم . . بیچاره شدم . . . شوپن !

یکباره ناله ی پیانو در تیرگی شب سرسام گرفته خاموش میشود و اشکهای من . . اشکهای وحشت زده و گیج من هم ، همراه با واپسین ناله های پیانو ، در پریدگی رنگ گونه های مرطوب و رنگ پریده ام      می میرند . .

تنها ، یک قطره اشک ، یک قطره اشک دل افسرده ، در گوشه ی چشمم لنگر انداخته هیچ خیال فرو ریختن ندارد . فکر میکنم شاید دلش شکسته است از اینکه همه ی آن اشکها با آهنگ پیانو مردند ! ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچگونه تشریفات بمیرد . .

دلم هیچ نمیخواهد که قلب آخرین قطره ی اشک دل شوریده ام را بشکنم . . با دستمال سپیدم ؛ که تنها یادگار «او» ست ، آهسته پاکش میکنم . . آنوقت . . آنوقت هیچ : جنون ! جنون مرگ . . مرگ عشق ناتمامی که همانطور ناتمام ماند . . با اشک گمشده در دستمال سپیدم حرف میزنم : ببین ! . . تو خودت دیدی که همه ی آن اشکهای بدون کفن مردند . . ولی تو . . ؟ . .

کفن آخرین قطره ی اشکم ، دستمال سپیدم را ، که تنها یادگار «او»ست ، دیوانه وار در پارچه ی سیاهی میپیچم ، و تابوت اشکم را به امواج آسمان نورد بادها میسپارم . ببرید بادها ! ببرید . این تابوت ! آرامگاه متحرک قلب درهم شکسته ایست که آغشته به اشک و خون ، زیر پای ناکامی ، ناله کنان جان داد . . .

و بادها بخاطر من ! بخاطر قلب شکسته ی من ، ناله سر دادند . وناله ی بادها همه ی آسمانها را که پناهگاه ناله های بی پناه من بودند به گریه انداخت . .  

من در تلاطم امواج آشفته ی سرشک توفانی آسمانها ، زندگی خود را دیدم که سرافکنده و پریشانحال ، دست و پا زد و . . مرد ! . . من دلم برای زندگی جوانمرده ام نسوخت ، دلم برای قلب تیره بخت بیچاره ام سوخت ، که آخرین لحظه ی زندگی تهمت زده و محنت باری که داشت ، نومیدانه فریاد کشید :

ایزابل! . . .

              آخ . . .

                       ایزا . . .

                                 بل . . .

آهنگی در سکوت :

بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را !

به تاریکی توبه کن ، سایه ی ظلمت ،

بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت ،

فروغ شب فروز دیدگانم را !

لگد مال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن .

در تیره چال هشتزا !

امید ناله سوز نغمه خوانم را !

به تیر آشیان سوزا جانب تار کن ، پاشیده کن از هم

پریشان کن ، بسوزان ، دربدر کن آشیانم را !

به خون آغشته کن ، سر گشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا

ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را !

به دریای فلاکت غرق کن ، آواره کن ، دیوانه ی وحشی !

ز ساحل دور و سرگردان و تنها ،

کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این همه زجر و شقاوتهای

بنیان کن ،

که میسوزاند اینسان استخوانهای من و هم میهنانم را . . .

طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کار را ! ،

سر میدهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسانی . . .

بر اوج قدرت انسان زحمتکش

به دست پینه بسته ، میفرازم پرچم پر افتخار آرمانم را !

 

هذیان یک مسلول :

همره باد از نشیب و از فراز کوهساران

از سکوت شاخه های سر افراز بیشه زاران

از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران

از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران

از مزار بی کسی گمگشته در موج مزاران

می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی

سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ، اشک نیازی

مرغ حیران گشته ای در دامن شب میزند پر

میزند پر بر در و دیوار ظلمت میزند سر

ناله میپیچد به دامان سکوت مرگ گستر :

این منم ! فرزند مسلول تو . . . مادر ، باز کن در

باز کن در بازکن . . . تا بینمت یکبار دیگر !

چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم

آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم . . .

تار غم گسترده پرده روی چشم نازنینم

خون شده از بس که مالیدم به دیده آستینم

کوه به کوه پیچده دنبال تو فریاد حزینم !

اشک من در وادی آوارگان ، آواره گشته

درد جان سوز مرا بیچارگیها چاره گشته

سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته

بر سر شوریده جز همر تو سودایی ندارم . . .

غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم

باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر !

خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر !

آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم

سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم

هر چه دل میخواست در انجام آن آزاد بودم

صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم

بهر صدها دختر شیرین صفت فرهاد بودم

درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من

لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من

خاک گور زندگی شد ، در به در خاکستر من

پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم

وه ! چه دانی سل چه ها کرده است با من ؟ من چه گویم ؟!

همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده

ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده !

این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم !

ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم

غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادر نصیبم . .

زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم !

ناله ی محزون حبیبم ، لخته ی خون طبیبم !

کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم

ناله شد ، افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم

داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم . .

خواهی ارجویاشوی از این دل غم دیده ی من

بین چه سان خون میچکد از دامنش بر دیده ی من

وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم !

گر که شیر توست ، مادر . . . بیگناهم کن حلالم !

آسمان ! . . . ای آسمان . . . مشکن چنین بال و پرم را !

بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را !

بس که بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را . . .

باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را . .

سر به باینش نهم ، گویم کلام آخرم را

گویم اش مادر ! جه سنگین بود این باری که بردم . .

خون چرا قی میکند ، مادر ؟ مگر خون که خوردم ؟

سرفه ها ! تک سرفه ها !قلبم تباه شد ، مرد . مردم !

بس کنید آخر ، خدایا !جان من بر لب رسیده . . .

آفتاب عمر رفته ، روز رفته ، شب رسیده . . .

زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم !

سرفه ها محض خدا خاموش ، میخواهم بخوابم . . .

عشقها ! ای خاطرات . . ای آرزوهای جوانی !

اشکها ! فریادها . . ای نغمه های زندگانی !

سوزها . . افسانه ها . . ای ناله های آسمانی

دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی !

آخر . . امشب ره سپارم سوی خواب جاودانی

هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته

گر چه پود از تار دل ، تار از پودم گسسته

عذر میخواهم کنون و با تنی در هم شکسته . .

میخزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم

آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم . . .

تا لباس عقد خود پیچد به دور پیکر من

تا نبیند بی کفن ، فرزند خود را مادر من !

پرسه میزد سرگردان بردیدگان تار ، خوابش

تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش

تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش

قایقی از استخوان ، خون دل شوریده آبش ،

ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبانش . .

بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته ،

دستهایش چون دو پاروی کج و درهم شکسته

پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته

میخورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل . .

تا رساند لاشه ی مسلول بی کس را به منزل . .

آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر

این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر بز کن در !

باز کن ، از پا فتادم . . . آ خ . . . مـــــــــــــــــــــــادر . . .

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا . . . د . . . ر

Author:S/M| |


Design By : Night Skin

JavaScript Codes